حمد الله مستوفى قزوينى

331

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

نبى گفت : « بايست كردن رها * كه من رفتمى پيش قدر ترا » « 1 » * بگويم كنون حال آن چند تن * كه بر جانشان خواست آمد شكن چو عبد اللّهِ سرح « 2 » بُد پرفسون * همان خويشِ عثمانِ عَفّان به خون به نزديك عثمان شد و او ورا * بياورد نزديكى مصطفى 7030 از او كرد درخواه تا خونِ او * ببخشد به دو سيّدِ راستگو سرافگند در پيش از اين مصطفى * نمىداد پاسخ زمانى ورا نبى خواستى زو يكى تن دمار * برآرد همان جايگه زار و خوار چو عثمان در آن سخت الحاح كرد * ببخشيد خونش بدان نيكمرد چو عثمان برون رفت گفتا رسول : * « به كُشتن چرا كس نگشتيد « 3 » عجُول 7035 كه خاموش بودم من از بهرِ آن * مگر كس سرآرد مراو را زمان » بگفتند : « چون هيچ اشارت نبود * نيارست كس اين دليرى نمود » نبى گفت : « پيغمبران را روا * نباشد كه چشمك زند بر شما » ز عبد اللّه حنطله « 4 » زار و خوار * برآورد ابو برده ناگه دمار مِقيس صُبابه « 5 » تبه شد چنان * به دست سلوم آن هِزبْر دمان 7040 حُوَيْرث « 6 » ز تخم قصى آن زمان * بَرِ امّ هانى شد و شد نهان على خواستى كردن او را تباه * ورا داد آن پاكدامن پناه پس آنگاه خونش ز سيّد « 7 » بخواست * رسولش ببخشيد و شد كار راست

--> ( 1 ) ( ب 7026 ) . يعنى : بايستى مىگذاشتى كه من به احترام مقام و قدر تو پيش او مىرفتم . ( 2 ) ( ب 7028 ) . در اصل : سرخ : عبد اللّه بن أبى سرح - عبد اللّه بن سعد بن أبى سرح . ( 3 ) ( ب 7034 ) . در اصل : نكشتند . ( 4 ) ( ب 7038 ) . عبد اللّه بن حنطله ( در طبرى و سيرهء ابن هشام ، سيرت رسول اللّه : عبد اللّه بن خطل ( من تميم بن غالب ) نك . به پانويس ذيل ب 6921 . ( 5 ) ( ب 7039 ) . مقيس بن صبابه . ( 6 ) ( ب 7040 ) . حويرث بن نقيذ بن وهب بن عبد بن قصى ؛ امّ هانى بنت أبى طالب . ( 7 ) ( ب 7042 ) . « پس سيّد ، عليه السّلام ، گفت : قد أجرنا من أجرت و أمّنا من أمّنت . گفت : اى امّ هانى ، برو و فارغ باش كه هركى تو ايشان را زينهار دادى و ما نيز او را زينهار داديم ، و هركى تو او را ايمن كردى ما او را ايمن كرديم . . » ( سيرت رسول اللّه ، مصحّح دكتر اصغر مهدوى ، ص 883 ) .